تبليغاتX
RIDICULOUS

شب روشن و گرمی بود. خورشید توی دریا می درخشید. گرمای وجودم با سرمایی که از تابش آفتاب منشاء می گرفت به شدت داغ داغ می شد. از شدت سرما به خودم می پیچم.

دوتا پیرمرد کوچولوی ناز نازی اون طرف دریاچه مشغول توپ بازی بودن. دور برمو نگاه می کنم، همه در حال گپ زدن و دعواهای خودشونن. کسی به من که اینجا توی این شلوغی تنهای تنها بودم توجهی نمی کرد.

تو افکارخودم دست و پا می زنم. منم برای خودم جهنمی داشتم؛ دورتادورم خلوت ِ خلوت، حتی قدرت نفس کشیدنم نداشتم. تو کابوس های خودم بودم که صدای ظریف جیغ مانندی منو به دنیای دیگه ای برد.

 : هووووی خانم

: جانم، بعلع سمت چپ مایل به راست همینو که برین بالا می رسین به اون پایین بعد اونو میایین پایین تا می رسین بالا.

واسه خودم راه میرم تو این بیابون سرسبز ... قدم زنون می دوئم به سمت دریاچه، کنار دریاچه پر از گل های خشک شده و پژمرده. واقعا منظره ی زیبایی... درست اونطرف دریاچه یه کلبه ی قدیمی از روی پل رد می شم... می رم سمت کلبه دستمو می ذارم تو دست خونش ...خونمو می گیره اِرور می ده: دی اِن اِی شما با صاحب خونه مطابقت داره!

آَخ جوون، اینم از شانس گند منه که در باز میشه ... میرم تو همه جا پر خاکه، خونه ی تمییزو مرتبی به نظر میاد، دنج و بزرگ! آخیش بالاخره از دست اون شلوغی ها راحت شدم جووون می ده واسه یه مهمونی شلوغ و توپ.

می رم طبقه بالا ترجیح می دم با آسانسور برم ... طبقه 124 در اتاق باز میشه شیرجه می زنم زیر کرسی پاهام یخ می زنه ... خیلی خستم ... می خوام بخوابم پس های های صبح بخیر تا گذشته ای دیگر سلام!

+ نوشته شده در Sun 3 Aug 2008ساعت 4:22 PM توسط مترسک |

هووم ... خدا بیامرزتتون خاله بی فاطی!(خاله ی مادر بزرگم)!

11مرداد سال 1387

یک دقیقه سکوت...

 

هووم ...تایخ و دقیق یادم نیست!

 فکر کنم ساعت: 2 بامداد بود!

:اَه، لعنتی چرا خوابم نمی بره!

:تو هم خوابت نمی بره؟

:تو دیگه چی می گی باب؟! بگی بخواب

: ببین نینا من مطمئنم! من همش دارم یه صداهای می شنوم! بعدشم اون نور سفبد، نینا!

:اَه، خفه شو دیگه. چرت نگو انقد!

:نینا؟ الان کی خونس؟

:خب متاسفانه به غیر از من و تو هیچکس! یعنی هیچ موجود زنده ای! هه

:نینا بسه دیگه...یه دقیقه جدی باش، گوش کن

:خب،اِ صدای باده که چی؟

:آخه احمق حالا که دلت می خواد! صدای باد! الان؟ کو؟ الان داره باد میاد؟

: چیه؟ نکنه می خوایین بگین صدای زوزه ی ارواح خبیثس؟

:خفه شو

: هیس! دیگه نمی خوام حرف اضافه بشنوفم! می خوام بخوابم!

:فقط یه چیزی؟

:ها؟

:نینا، این خونه خیلی قدیمیه! و خیلی سوراخ سنبه داره! بعدشم اون باغ لعنتی! کسایی که توی این خونه مردن مریم؟!

:اَه، برو باب.

رومو کردم اونطرف و پتوئو کشیدم رو سرم.(دختره احمق شده)! دیوونه

ساعت نزدیکای 4 بود، با یه صدای عجیبی از خواب بیدار شدم. آلن .. آلن ..! یعنی خوابیده؟ پتو رو زدم کنار

نیست! امکان نداره آلن...آلن؟ آلن کجایی؟ صدای زوزه ی باد! ولی بادی نمیومد!

:تورو خدا آلن؟ کجایی؟ خیلی شوخی مسخره ایی! بسه دیگه!

پاشدم که لامپ رو روشن کنم ...

: امکان نداره!

برقا رفته بود! دهنم خشک شده بود! داشتم دیوونه می شدم!صدای جیغ! برگشتم عقب از ته باغ بود! نه! من نباید بترسم! چرت و پرته همش!دویدم تو حیاط

داد زدم: آلن خواهش می کنم دیگه بسه! گوشیمو برداشتم

:الو ...الو ...مامان سلام ...اِم ...هیچی ...ببخشید دستم خورده ... آره منو آلن داشتیم بازی می کردیم! چشم ... می خوابیم... بله مامان جان می دونم فردا صبح تشیع جنازه ی  بی بی جونن! می دونم. چقدر صدای جیغ میاد! بله می دونم مامان ...شب بخیر

گوشیو قطع کردم . برگشتم تو اتاق! موتور برق!(فقط پدر دستم در میاد، که اونم مهم نیست)! برگشتم تو اتاق ... اتاق ها همه به هم راه دارن! باید می رفتم سمت اتاق آخری که به آشپزخونه راه داشت! یعنی باید تو اون اتاقی که بی بی توش مردن برم!

:هِی آلن کجایی؟ بالاخره رسیدم موتور روشن کردم اتاق بی بی روشن شدن! باید برمی گشتم ...اینجوری بهتر بود... پرده رو کشیدم کنار:

جیغی کشیدم که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم!

مبلا برگشته بود ... یه پیرزن قوزی هم که چادر سفید گلدار سرش بود ... روش نشسته بود ... صورتش پیدا نبود... عقب عقب رفتم ...فقط اشک بود که از چشام میومد ... لبام خشک شده بود!دهنمو محکم گرفته بود! ملافه ی خونی روی زمین(فکر کنم یکی زیرش بود!)

بازم عقب عقب رفتم ... و یه جیغ دیگه!

یکی از پشت گرفته بودم!

پیرزن تکون خورد ...سرشو کرد بالا ... ملافه خونی هم همینجور اونم داشت تکون می خورد!

چادرشو کشید کنار ...

احمق های کثافت ...روانی ها ... احمقا ... نفهما ... شماها همتون دیوونه اید! بیشعورا ...

فقط گریه می کردم ... از اتاق بیرون اومدم ... از همشون متنفر بودم! خیلی نفهمن! وایسادم... ته باغ بودم! تنها تو اون تاریکی ولی مهم نبود ... فقط نمی خواستم پیش اون لجنای کثیف باشم!

بعد از تقریبا نیم ساعت صدای کرکر خنده هاشون نشست و صدای داد زدناشون شروع شد:

هِی نینا ... بیخیال ... ما که منظوری نداشتیم! اینم یه شوخی بود!

صدای رشید بلند شد: مثه خودت نینا! یادته اون روز تو قبرستون با زندایی! باعث شدی مضحکه خاص و عام بشم! یادته؟ یادته پدرام چقدر بهم خندید؟ یا عمو جلال؟ یادته می گفت خیلی مسخره جیغ می زدم!(اون روز و خوب یادمه! رفت تو سرد خونه منم درو روش بستم! بعدشم پدرام یه روکش انداخت رو خودش از اونطرف رفت تو و کلی رشید جانمون جیغ زد...! اما اون می دونست که دیگه تو اون سردخونه مرده ای نمیارن! پس دلیل نداشت که بترسه!)

:نینا اگه گفتی نقشه ی کی بود؟

این صدارم خوب می شناختم! سعیدِ احمق!(جز آدمایه که به شدت ازش تنفر دارم!_ بی نهایت مغرور و از خود مچککر! درست مثه مامانش "رویا خانم" به کابوس بیشتر شبیهه!) من کاری نکردم فقط یه بار سوسک زنده رو گذاشته بود تو کفشش!

از این قایم موشک بازی خسته شدم اومدم بیرون!

همشون جلو وایساده بودنو! همشون می خندین! بجز سپنتا و فروغ!

: که چی؟ ترسوهای بدبخت! آلن تو واقعا یه احمق به تمام معنایی! گروه بدیو انتخاب کردی! اینا همشون ترسوَن مثه خودت!

یاسمین و فاکهه از آشپزخونه اومدم با یه لیوان آب قند که یه گردنبند طلا هم توش بود!

:هه ...دیوونه ها نمی خوام! سپنتا خیلی خری که ناراحتی داری میری ... از دست این دیوونه ها راحت میشی!

سپنتا یه نگاه تلخی بهم کرد! بعدشم سکوت...

یاسمین نشست پیشم:

نینا اینو بخور!( من مونده بودم یاسمین با اون سن و سالش ...اون دیگه چرا...! مثه اینکه فکرمو خوند)!

من بهشون گفتم نینا ... ولی خب ...! خیلی داغ بودن! می دونی که!؟

:بعلع... می فهمم! نشونشون می دم!شما کِی اومدیم؟

ما ساعت 1 بود دیگه اومدیم! اونجا خیلی صدای جیغ بود ... ماهم گفتیم بیایم اینجا!

رومو کردم اونطرف! اَه، آلن احمق با سعید و اون رشید دیوونه تر داشتن باهم کرکر می خندیدن! رشید برام دست تکون داد!

خندیدم بش...: دارم برات!

: اِ، چی داری برام؟

(فرداش نمی دونم چی شد که رشید جان مامانی به جای بی بی رفتن تو قبر! عمه جوون قربون صدقش رفتن که الهی من فدات بشم عمه ... بیا بالا ایشالله که صدسال زنده باشی... منو نیلو و پرستو و سپنتا محمد و علیرضا و ایمان و پدرام فقط می خندیدم!)

قیافه ی آلنم دیدن داشتا! تو اون جمع فقط مامانم با نرگس خانم بودن که به منو پدرام چپ چپ نگا کردن!

(اون موقع من فقط 15 سالم بود! یعنی می رفتم اول دبیرستان!)

اما حالا من 20 سالم شده! می دونم دوس دارم دوباره بریم تشیع جنازه خاله بی فاطی ... اما نمیشه! فقط مامانم و بابام میرن! تازه اونام واسه ی هفتشون میرن!

+ نوشته شده در Sat 2 Aug 2008ساعت 5:14 PM توسط مترسک |

هوووم ...

هستم و خواهم بود!

یه یه یه

 

+ نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 7:58 PM توسط مترسک